چیغ بزن:

نکته: شفیق مرید، شعر ناصر نادر را (خنده کو) خیلی زیبا خوانده است که بارها و بارها شنیده ام.
من هم دیروز، که از معاینه خانه بطرف خانه می رفتم، در راه موتر ران این آهنگ را گذاشت و برای من هم بهانه شد تا شب این (چیغ بزن) را بنویسم. البته هدف خاصی هم نداشتم؛ فقط همین طور!

چیغ بزن:

اوهوهوووووووووهو
اوهوهوووووووووهو

اوهوهوهوهوهوهوهوهو

مو و تو مامورِ استین کشالی (دوبار)
ایزاربن جای کمربن گذاری (دوبار)
چیغ بزن، ... واااااخ واخ واخ واخ
چیغ بزن، یخن خو ره پاره کنی
زود بیه دردای خو ره چاره کنی
طفل ناجوره ده گهواره کنی
زود بیه دردای خو ره چاره کنی

باقی هذیان در ادامه ...

ادامه نوشته

باز خَو دیدم

باز خَو دیدم


باز خَـو دیدم که لُنگی قیمتش بالا شده‌

صابون و پَـل گشته ارزان، ریش‌ها ایلا شده‌

باز موها پلته‌ی اِشتوب و بر شانه کشال

چشم‌های سرخ و پر سرمه چه بی پروا شده‌

هر کسی از کنج لب نصوار گنده تُف کند

زیر توشک، کنج خانه، جای تُف هرجا شده‌

یک پکه نصوار تا بلخ و بخارا می بره

اینطرف دهلی و آب گرم، باز از ما شده‌

شرق، راولپندی و از غرب تا نصف جهان(1)

می‌دَوَن شیرا، که جولانگاه عجب برپا شده‌

این خیال زور چرب از دست نصوار  اس رفیق

ورنه این خاک غریبت، بارها سودا شده

***

کار و بار چادری سازان عجب پر رونقه

باز چشمی از پسِ آن گیج از فردا شده‌

شپ شپِ چپلَی، صدای شق شقِ شلاق و زور

تق تقِ پا را کده گُم،  شار از مردا شده

لیک می‌فاموم که بازَم زن حکومت می‌کنه

حاکم پیشانه ترشِ دیگ و گیلاسا شده

***

صبح رفتم خواب خود گفتم به آن تعبیرگر

گفت: "تعبیرش بد اس، آشفته‌ی فردا شده

شاه استفراغ خواهد کرد طالب را به ارگ

صبح می خیزی که کوچه غرق خون ما شده"


 کابل- جوزا 92

 

(1) نصف جهان، کنایه از اصفهان ایران است. کنایه چی، مستقیمن منظورم اصفهان است.

هوس حور

هوس حور

 

"خبر آورده اند آمده ای" (1)

تا که خود را کنی تو "انفِفجار"(2)

 

مرزها را عجب گذشته ای تو

هیچ کس پی نبرده اند  ز کار


بقیه در ادامه هذیان

 

ادامه نوشته

هفت سین مامور

هفت سین مامور

 

آمده نوروز با جشن و سرور

خاکبادش چشم ما را کرده کور


آمر ما حرف هفت سین می زنه

از چکر در دوبی و چین می زنه


بقیه در ادامه هذیان

ادامه نوشته

آهنگ سفر

آهنگ سفر


آی کرزی آخر ای کرزی

ناتو آهنگ سفر دارد

امریکا فکری به سر دارد

رفتن آنها ضرر دارد

ماندن تنها خطر دارد

آی کرزی آخر ای کرزی

بودن آنها ثمر دارد

ماندن تنها خطر دارد


برای خواندن تمام آهنگ بروید در ادامه هذیان.


ادامه نوشته

خبر تازه

خبر تازه


همین چند دقیقه پیش، خبرنگار بهشت نشناس دوزخی هیچخند با قلم تب دارش از پشت دروازه بهشت گزارش داد که:

ای بظاهر هموطنان مسلمان عزیز که به تازگی شهادت نامه ورود به بهشت را از مفتی مفتخوار گرفته اید، بدانید و آگاه باشید که بنابه مشکل تخنیکی، دروازه بهشت قفل مانده و فعلاً باز شدنی نیست- گرچه مسؤل آی تی بهشت از آن طرف و انجنیر تخنیکی روز حساب و کتاب از این طرف در تلاش اند تا آنرا باز نمایند؛ ولی بنا به گفته یکی از مأمورین نکیر و منکر، که نخواست نامش فاش گردد، پاسورد دروازه بهشت گم شده و مسؤل آی تی بهشت در تلاش پراندن آن است؛ درحالیکه مسؤل حساب و کتاب می خواهد با شیوه دیگری در را باز نمایند. من که در چند قدمی دروازه بزرگ گیر مانده ام و بخاطر تجمع زیاد خبرچینان دستم هنوز به دروازه نرسیده است، تلاش مسؤلین را با هردو چشم کاسه سرم، که این کاسه از خشم لبریز شده است، می بینم. زمزمه دیگری هم است که حوران بهشتی دست به اعتصاب کاری زده اند و همه از کار شان دست کشیده اند. یکی از این حوران، که در داخل بهشت بود و فقط صدای نازکش می شنیدیم و گمان می رفت که نماینده حوران بهشتی هم باشد، با خوشحالی وصف ناپذیری، که نشان از یک رخصتیِ بعد از کار زیاد می داد، می گفت: از شر کسانی که آرزوی ما را در سر دارند و هر دم لحظه شماری می کنند تا با ما همنفس شوند، حد اقل چند روزی راحت خواهیم بود. اینها  زن های خودشان را فراموش می کنند و شب را تا صبح در خیال ما می خوابند. وقتی اینجا هم آمدند، با استفاده از غذاهای بهشتی، که خیلی اشتها آور اند، دمار از روزگار ما حوران زیبا رو و پری پیکر، می کشند و هر لحظه از ما طلب متاع دارند. امروز برای ما یک روز خوبی است؛ یک استراحت خوبی می کنیم تا برای کار های بعد سر حال باشیم.

بناءً به تمامی علاقمندان شهادت نامه به دست، به شدت اطلاع می دهم که تا خبر بعدی، هوای حوران بهشتی و غلمان های جنتی را از سرهای خالی شان بیرون کنند و چند شبی را به هر شکل که می خواهند به صبح برسانند و همچنان، در اسرع وقت ممکن، واسکت انتحاری، کمربند انفجاری و دیگر تجهیزات تان را کنار بگذارید تا مبادا عروسک دختری خاک آلود گردد، خواب کودکی برهم بخورد و لبخند مادری خاموش شود. تا اطلاع بعدی، با فکر انسانی زندگی نمایید.


بهشت نشناس دوزخی، صحفه هیچخند، پشت دروازه بهشت




هوای ستاره شدن

هوای ستاره شدن

یگان وقت که تنا استوم ، با خود زمزمه می کنم و فکر میکنم که می تانم یک ستاره شوم- گل پژمردهِ پر خار به روی تان، بخصوص که در حمام استوم و بازهم صد باز هم بخصوص زمانیکه صدای دل انگیز و شور اندازم را دیوار حمام انعکاس میته، خودمه کیف می کنه و خوده ده سر ستیژ ستاره افغان می بینم و می شنوم که همه نامم ره چیغ می زنند و داوران هم مره تعریف می کنند. یکی میگه اموطو زنده خواندی که مره به یاد جوانی هایم انداختی که  گل بود و بلبل و صدای شرشر آب و دو جوره پای برهنه تا زانو میان آب. مره خو مزه داد؛ 10 ره بان که 100 می تم. دیگیش می گه که سه نقطه جان قند، اموطو یک صدای صاف و سنگین داری که وختی می خوانی، امی پلکای آدم بیخی گِرنگ می شه و آدمه خو می گیره. نمریت خو 10 اس و 1000 روپیه ره هم بریت رای میتم. خلاصه هر کدام به یک رقم نی یک رقم مره تعریف می کنن و مه خوش حال استوم و غرق خیال ستاره شدن و موتر مدل نو و چکر در دوبی و ترکیه که بی انصاف حمامی دورازه ره تق تق می زنه و می گه که او بیادر استی زوف موف کدی چی بلا که ایچ صدای دوله ات نمیایه. چرت مه خراب می کنه. اما از شما چه پنهان، از اینکه ده ستاره افغان اشتراک نکدیم، پیش استعداد سرشاریم احساس شرمساری و کم کاری می کنم و از خجالت، آب ده گلویم بند می مانه؛ ولی صد دفه گفتیم و باز هم به استعداد بی نظیریم می گـُم که خیره، صبر کو که آش مردا دیر پخته میشه؛ فقط امی صد سال اوله صبر کو باز بیبی که چطو یک خواننده پاپ، رپ، چپ و ... هرچه بگویی می شُم(در حاشیه داخل قوس باید اشاره کنم که منطورم از بی نظیر، بینطیر بوتو نیست؛ بیچاره شهید شد- شهید راه سیاست که مه میگـُم خدای بخششگر، که به یکی بی حساب می دهد و به دیگری با حساب هم نمی دهد،  در جنت فردوس با بن لادن و صدام و بابای ملت خود ما، که پیر جوان دوست بود، همکاسه و همسازه بگرداند. از پاپ هم،  منظورم پاپ اعظم نیست که هیچوقت و به هیچ قیمت خواننده او پیرکی نمی شُم. اِی آرزو ره مگر ده گور ببره. بیزو امی دیروز پریروز دیو زده ره استعفا هم داد.  خوب شد پیر هم شده بود. اگه نی مره چی استعفا داد یا نداد، هرچه داد به مه چی. باز خواننده‌ی او چره شوم، چی کده که بریش بخوانم؟! هیچ!!)  راستی هم ستاره شدن خو مشکل نیست (باز هم باید اشاره برسانم که منظورم از ستاره، ستاره‌ی ستاره افغان چند سال پیش نیست که او شدن بسی مشکل است؛ چون ده اولا لباس مباسش خوب بود و پسان که یگان عکس شه دیدم، دیدم که از چته برامده بود. قولا لُچ، پتلون چسپ و ... خلاصه هر رقمی که است، بود.) بلی، گفتم که مشکل نیست؛ فقط کچ ته برابر انتخاب کو، اگه از کچ بالا گرفتی خو نوش جانت، بالا است چنگ کس نمی رسه؛ ولی اگه کچ ات پایین بود، یک کمی مشکل است که باید کمی پرهوا بخوانی. ده سورای پایین یگان گمک برو و ده سورای بالا صدای ته ایلا کو که اموطو آزاد برایه. سوریت که ده لییِت چسپید و ده انتره هم کم هوای نکدی باز خواننده استی دیگه خواننده هم که کدام شاخ و دُم نداره. مثل ما و تو است. دیگه اِیکه، اگه صدایت ده سور برابر نبود، ازپالوی سور هم که بخوانی و یا کمی پس بمانی، باز میشه که بخوانی؛ ولی از سور پیشتر نرو. یک گپ دیگه، وقتی می خوانی، تک یادت نره که بی تک باز بی سور و لی می شی. اما یادت نره؛ چیزی خیلی مهم لباس است. لباسی ره باید بپوشی که ده آهنگت بخوانه. البته این نکته مهم است. مگه نشنیدی که گفته هر گوسپنده کیکش و هر دوره ره چرخش. زمان جناب طالبان که یادت است؛ اگه پتلون می پوشیدی، ایزارته پاره می کد و از یکی از دوستای ما ره پاره کده بود پتلون شه از پاچه؛ چون باید تنبان شریف ره می پوشید (البته هر کس باید تنبان خوده می پوشید نه از شریف ره  و منظورم از شریف، بخاطر احترام است.) از موضوع کج وج نشیم. گفتیم که لباس مهم است. به نظر مه از آهنگ کده لباس مهمتر است. بخاطریکه خیلی ها بخاطر لباس آدم، هوهو می کشن و فریاد می زنن. بعدن شاید رای هم بتن؛ چون می فامن که اگه رای بتن باز امو ساز است و امو دمبق.

حاجی وکیل، عیدت مبارک!

یک پیشنهاد ساده؛ ولی جدی
من، شخصاً، قویاً، با دلیلاً، محکم پیشنهاد می کنم که باید نام شورای ملی به شوروای ملی تبدیل گردد. این روزها، آمد آمد حاجی وکیلان از چرخش شان به دور خانه خدا است و قرار شنیدگی ها- نه خوردگی ها- در هر جای سفره ی پهن است و بوی پلو چلو شان تا چند کوچه آنسوتر بینی گدایگری را که برای یک افغانی ملتمسانه دست دراز کرده است و با بی رنگی اش صد رنگ حرف را می شنود، شدیداً می آزارد. از
اینکه پلو ملی با شورای ملی هم وزن نیست، این پلو را بوسیده کنار می گذاریم و شوروا را که هم از نظر وزنی با شورا نزدیک است و هم دامنش کلان است، می پذیریم. البته صد البته، من میکانیزم این را پس از تحقیق صبحگاهی امروزم، اینگونه یافته ام:

از واژه "واه" حرف واو را برمی داریم و می بخشیم به شورا و برای ما تنها همان "آه" اش کافی است و با آن شب و روز را می گذرانیم.


حاجی وکیل، حج ات مبارک!

دعاییه عید

دعاییه عید




خدایا به چشمان شهلا قسم
به لبخند سبز فریبا قسم

قسم بر کج ابروی شهر نوات
به هر بی حجاب و میانه روات

خدایا به ناز و به نخره قسم
به موی پریشان مروه قسم

قسم بر همه فیشنی های شهر
که دل برده اند از دلارای شهر

به هر آنچه بینی، نبینی، قسم

به کرزی، فهیم و خلیلی قسم

قسم بر وزیران پر کار ما

قسم بر وکیلان سر شار ما

قسم بر رییس عمومی تو

قسم بر مدیر جنونی تو

خدایا به مستی آمر قسم

به هستی و نیستی شاکر قسم

که کم باد غم های پنهان شان

و از سکه پر باد دستان شان

قسم می خورم من به بیکاری ام

به بی رنگی و سفره خالی ام

لب سفره ام تر بکن ای خدا

سر افگنده گی تا بکی بهر ما


کابل- سنبله 91


اگر من جای او بودم.

اگر من جای او بودم.

 

من با اقدامات جناب آقای کرزی بخاطر به قانون فرستادن 4 نفر علوم شناس اکادمی تفرقه انداز علوم موافق نیستم. چون:

من اگر کمی قدرت می داشتم و جای جلالتماب آقای کرزی می بودم، از انها تقدیر می کردم که شیوه سلف شان را به طریقه دیگر احیا کردند؛ آنها بیشتر از 65 درصد را کشتند و اینها در شمارش کم حساب کردند. من حتا می گویم که تا چند سال دیگر باید نسل اینها در دیوان و چارکنجت المعارف ها رو به انقراض برود و زمانی رسد که ما به کواسه ها و کون کواسه های خود بگوییم که در این خاک انسانهای بودند که با یک چشم چشم دیگر شان را دیده می توانستند، نا مقبول بودند، بخاطر یک کُرد علفزار جنگ ها می کردند، خیلی جنجالی بودند و حتا حاضر نبودند که لقمه نان شان را کس بخورد، اصلن به فکر گرم شدن وطن نبودند؛ بلکه با شکم گرسنه مکتب می رفتند و آنها با تعجب به ما نگاه کنند که پدر کلانهای ما با عجب هیولاهای سر و کله زده اند و ما هم افتخار کنیم. به همین خاطر من به نویسنده گان کتاب مذکور جایزه میدادم؛ اگر من جای او بودم.

شما خود خود قضاوت کنید، این مردم حتا لیاقت اعشاریه را ندارند، چه رسد به دیگر امتیازات. نویسندگان کتاب کار نیکی کرده اند که حتا انها را از نعمت سایه اعشاریه محروم کرده اند و باز هم خوب کار کرده اند که از زشتی قیافه آنها ذکر کرده اند، خود شما ببینید که چه گونه اند! من به آنها آیینه زیبایی میدادم؛ اگر من جای او بودم.

ببینید که در بهسود بر سر برادران عزیز شان چه آورده اند؛ شتران شان خار خورده لب شان شارید. این قوم بخاطر یک دشت علف، هر روز می جنگند؛ در حالیکه برادرانم از حس وطن دوستی به آنجا رفته اند وخود شان آن خاک را و شتران شان آن علف را دوست دارند. مگر نگفته است که اگر شما بدانید که شتر همسایه تان خار می خورد و گوسفند شما کاه و یا رشقه، عبادت صاحب گوسفند قبول نمی شود. یا ایهاالغافلون، مگر شما از این امر آگاه نیستید؟! به همین خاطر، من به آنها مدال وطن دوستی میدادم؛ اگر من جای او بودم.

این قوم، اصلن رسم وطنداری را نمی فهمند. ده سال است که ما تلاش می کنیم؛ ولی اینها بخاطر همدردی، هیچوقت حاضر نشدند که حتا یک سرتاق دروازه مکتب شان را آتش بزنند؛ در حالیکه اگر وطنداری است، باید برادران مرا تنها نمی گذاشتند. از این کرده بدتر، حتا این مردم پول میدهند و اولادهای شان را به مکتب می فرستند- حتا دختران شان را. حال در هر اداره یک نفر از این قوم پیدا می شود؛ ده ها داکتر، صدها ماستر و هزاران لیسانس دارند. کجای این را شما وطنداری می گویید. فقط در طول چند سال! از برای خدا! تا دیروز نام عسکر را که می شنیدند، یک سوراخ موش را در یک  جریب زمین می خریدند، حال چندین جنرال دارند (از این خاطر یک جریب گفتم که قیمت یک سوراخ موش را نمیدانم که چند است.) این نویسندگان، مفت خرم (کار کیبورد است که ت و خ را جدا کرده است.) ساخته اند و به همین خاطر به این افت خار (کار کیبورد است که ت و خ را جدا کرده است.) آفرینان جایزه احصایه گیری میدادم؛ اگر من جای او بودم.

این مردم همین قدر کم عقل اند که حتا حاضر اند بخاطر درس و مکتب شب گرسنه بخوابند؛ ولی به مکتب بروند. مگر با شکم گرسنه در س خوانده می شود؟ نمی شود! این مردم نادان، جامعه مدنی و صلح گفته گلوی خود را پاره کردند. خوب کار کرده که این محققان عزیز و گرامی، انها را لجوج و زشت خو گفته است. مگر این لجاجت نیست که ما را در گرم ساختن کشور یاری نمی رسانند. ما می سوزانیم و آنها می سازند. آخر تا کی ما حوصله کنیم. به همین خاطر است که من به اینها جایزه انسانیت را میدادم ؛ اگر من جای او بودم.

و ده ها اگر من جای او بودم.